تجربیات شخصی، داستانهای الهامبخش: مردم چالشها و جستجوی خود را برای عشق به اشتراک میگذارند. اگرچه آنها یکدیگر را نمیشناسند، اما همه آنها یک چیز مشترک دارند…
«عشق خیلی دردناکه، دیگه نمیخوام باهاش کاری داشته باشم!» دورینا کوهن، به عنوان یک زن جوان، این تصمیم را میگیرد. خیلیها او را ناامید و ناراحت کردهاند، و دلشکستگیای که او را عذاب میدهد خیلی بزرگ است. اما در مقطعی، او باید به خودش اعتراف کند: شاید دیگر ناراحت نشوم، اما دیگر شادی را هم تجربه نمیکنم…
او هنگام رانندگی با سرعت کامل ترمز دستی را میکشد — فقط برای اینکه ببیند چه اتفاقی میافتد. رفتار سباستین بانزاف غیرقابل پیشبینی است. اگرچه او آرزوی پذیرش و عشق را دارد، اما تمام دوستیهایش را خراب میکند. او کاملاً احساس بیارزشی میکند و سعی میکند خود را با الکل و مواد مخدر بیحس کند. در شب سال نو ۲۰۰۹، او به ته خط میرسد و به خدا اولتیماتوم میدهد…
سابین بلوخل در جستجوی عشق، در چرخه معیوب یک رابطهی متناوب گرفتار میشود. حسادت، دروغ، خیانت — او همه اینها را تحمل میکند. تصور تنها بودن بسیار بدتر از این رابطهی وابسته به هم به نظر میرسد. او کاملاً خود را در این فرآیند گم میکند — تا اینکه به طور غیرمنتظرهای تجربه میکند که عشق واقعی و بیقید و شرط واقعاً وجود دارد.
شادی و عشق — این همان چیزی است که ناتان تورلو در جستجوی یافتن معنای زندگی در آن است. او به مدت ۱۵ سال در جنوب شرقی آسیا سفر میکند و هر مسیری را که نویدبخش روشنبینی است، امتحان میکند: بودیسم، هندوئیسم، مدیتیشن، گوروهای مختلف، یوگای افراطی و مواد مخدر. او در واقع عشقی را مییابد که از تمام تجربیاتش فراتر میرود و عمیقترین اشتیاق او را برآورده میکند…
رابطه مونیکا و استفان به پایان رسیده است. بحث و جدل یک اتفاق روزمره است و هر دو در روابط نامشروع به دنبال آرامش هستند. آیا عشق بزرگ آنها به پایان رسیده و تمام شده است؟ به هیچ وجه اینطور نیست: برای خدا، هیچ چیز غیرممکن نیست.
حقیقت چیست؟ این سوال ناگهان پیش روی چاگداش گونگور قرار میگیرد. او که در محلهی محرومی بزرگ شده، زندگیاش با مواد مخدر، فحشا، خشونت و بیمعنایی عجین شده است. او سفری را آغاز میکند و ناگهان با برخوردی ماوراءالطبیعه و عشقی غیراینجهانی مواجه میشود…





